|
کوچه انتظار
|
||
ساعت ۱.۱۵ روز جمعه ۱۱ مرداد ماه،همراه دو یار دیرینه از پلکان هواپیما بالا رفتم تا راهی دیاری شوم که نامش مشهد مقدس است.خدا میداند که اردیبهشت ۸۷،دقیقا اولین روز آن چه بر سرم آمد،چها که کشیدم،شبها با بغض خوابیدم،در رویایم کابوس مرگ می دیدم و با گریه از خواب بر می خاستم.........
گذشت اون فصل و ماهم
گذشتیم با دل سرد
مثل غبار اندوه،سوار باد ولگرد
از این گودال به اون گود
از این چاله به اون چاه
سفر کردیم رسیدیم به آخرین بزنگاه
لحظه ای که آرامش را با نشستن بر صندلی هواپیما لمس کردم،تمام خاطرات چند ماه گذشته به یک باره مثل پرده سینما از جلوی چشمانم رژه رفت.سرم را به عقب تکیه دادم و زیر لب زمزمه کردم
زخمی تر از همیشه از دردل سپردن سرخورده بودم از عشق در انتظار مردن
با قامتی شکسته از کوله بار غربت در جست و جوی مرهم راهی شدم زیارت
رفتم برای گریه رفتم برای فریاد مرهم مراد من بود کعبه تو رو به من داد
ساعت ۱۱ شب روز سه شنبه ۱۲ مرداد،جلوی ضریح حرم ایستادم،عجیب بود که آتشفشان عقده هایم تمامی نداشت ولی بازهم احساس شکست کردم
دیگه یادی ندارم از اون جیک جیک مستون
بهار مرد و زمین رفت به رویت زمستون
گردش روزها و شب ها،چرخش بی وقفه ساعت و گذر ۶۰ ثانیه ها،لحظه به لحظه از عمر آدمی می کاهد و من نیز بی نصیب نیستم.چرا باید اظهار شادمانی کنم در حالیکه در دلم خون گریه میکنم
**((انسان درست بسان یک زندانی در این دنیای نیم وجب،یک وجب خاک است.زندانیی که همیشه منتظر روز قضاوتش است))**
ساعت ۱۰ روز سه شنبه ۱۵ مرداد ماه،سالن فرودگاه مشهد.انگار اینجا هم باید در گیر همه چیز و همه کس شد.صدای خانمی جوان از بلندگوی اطلاعات پرواز:
مسافرین محترم پرواز شماره ۹۰۴ به مقصد رشت،با تاخیر ۵ ساعت در ساعت ۱۴.۱۰ انجام می پذیرد
**((گر صبر کنی زغوره حلوا سازی...........سالیان سال صبر کردیم اما غوره حلوا نشد،درست مثل زمانی که برای سرگرم کردن بچه ها میگفتند قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه ش نرسید....خنده های بی خبری))**
ساعت ۴.۳۰ همان روز فرودگاه رشت.خسته و عصبی با سردرد وحشتناک در هوای گرم و شرجی شهر،به خانه رسیدم.از پله ها بالا رفتم در حالیکه به سختی چمدان سنگین و پر شده از سوغاتی ها را می کشیدم.به طبقه سوم رسیدم و وارد خانه شدم.ناگهان نظاره گر صورت ورم کرده پدر شدم که گویا شب قبل حالش بهم خورده و لحظه ای از هوش رفته بود.
مستاصل نشستم،خنده ای عصبی،سپس گفتم:
عجب سرنوشتی داری سیامک...................
روزگارتان شیرین،شادیتان افزون
سیامک

به نام خداوند رحمتگر مهر گستر
(علی علیه اسلام است مظهر عجایب،می یابی او را یار و یاور خودت در همه گرفتاریها،مرا به سوی خداوند حاجتی است و به اوست تکیه گاه و اعتمادم)
سرورم،بی هیچ شک تو اقیانوسی بی کران هستی و من قطره ای ناچیز.قلم به دست گرفتن و در وصفت نوشتن کاری ست بس گستاخانه،چرا که هیچ بشری نمی تواند ذره ای از این اقیانوس بی کران را درک کند.به راستی که چه نیکو در وصفت سروده اند:
نه خدا توانمش خواند،نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لا فتی را
سرورم،از همان زمانی که پرده کعبه کنار رفت و مادر بزرگوارت تو را در آن وادی مقدس به دنیا آورد،جهان انگشت به دهان ماند که این چگونه فرزندی خواهد بود،به راستی که چه نیکو تو را نام نهادند:
علی مولود کعبه
سرورم،رشادت های عجیبت،فداکاری ها و از جان گذشتن های فراوانت،مهربانی و عطوفت پدرانه ات را هر کس که بداند و بفهمد و اگر قادر به درک این همه خصایل نیکت باشد،اشک در چشمانش حلقه می زند.خداوند منان چه نیکو در وصفت گفته:
انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یوتون الزکوة و هم راکعون
سرورم،بارها و بارها در خودم فرو رفتم و از تکرار ملال آور زندگی نالیده ام،تو را از اعماق وجودم صدا زدم و از تو مدد خواستم و تو چه بی ریا به کمکم شتافتی و پیکر ضعیف و رنجورم را در آغوش گرم و پرمهرت گرفتی.من فارغ از درد و رنج ظالمانه دنیا برایت زمزمه کردم:
من علی علی گویم
با صوت جلیل گویم
ای شاه ولایت
جانم به فدایت
سرورم،می دانی که نهایت آرزویم دیدار توست،می دانی که چه بی صبرانه در پی ات هستم،می دانی که چه آرزوهایی در دل کوچکم دارم................
چه زنم،چو نای هر دم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوش تر بنوازد این نوا را
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایی بنوازد آشنا را
ای علی،من در این کوچه انتظار،منتظر قدوم پر برکتت هستم.از تو می خواهم مرا در این شب عزیز از مهرت بی نصیب نکنی.
امروز روز میلاد توست،۱۳ رجب و من،سیامک،بنده حقیر پروردگار ساده و خالصانه از این کوچه فریاد شوق سر میدهم:
سرورم،تولدت مبارک،دوستت دارم.
سیامک

سر دبیر:آنسه امیری
گروه نویسندگان:آنسه امیری،فرید ستوده،دکتر رها ماندگار،رزا صاد،محمود بی تا،سیامک شالچی،کامیار فرمندیان
دوستان عزیز برای خواندن اولین شماره این مجله به آدرس زیر مراجعه نمایید.
روزگارتان شیرین،شادیتان افزون
سیامک
دو مرتبه دراز می کشد.تمام استخوانهای بدنش تیر می کشد.سعی میکند بخوابد اما آرامش ندارد.به هر پهلویی که می خوابد درد امانش نمی دهد.همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد.مثل صاعقه مثل باد.شادیهای کوچک زندگیش،دخترش،پسرش،همسرش تمام زندگیش از جلوی چشمش رژه می روند.
فقر و نکبت و بیماری.کار طاقت فرسا و زندگی بخو ر و نمیر.گریه و التماس.بگیر وببند و شکنجه و یک زندگی با خاطره های تلخ و عذاب آور.هواپیماهای مافوق سرعت و صوت.بمب افکن ها و موشک های دور برد و صدای مهیب ویرانی و فروریختن و شکستن غرور و آنچه که نامش زندگی ست.
وقتی
خورشید غروب می کند
آسمان من
بی ستاره است
گفتم:
شب را چگونه سر کنیم
که ماه
مهمان
سفره بی نان ما باشد
گفت:
ماه را پای گریز نیست
وقتیکه
ستاره ها را به مسلخ می برند.
روزگارتان شیرین،شادیتان افزون
سیامک
صبح شنبه:
حنا از خواب بیدار می شود.گوشه ی اتاق،نزدیک سقف،عنکبوتی را میبیند که دارد تار می تند.حنا بی اعتنا به تار عنکبوت به کارهای روزانه اش می پردازد.
صبح یکشنبه:
حنا توی اتاق وزوز مگس را میشنود.مگس توی اناق از یک طرف به طرف دیگر میرود و گاهی روی شیشه پنجره می نشیند.حنا تلاش میکند مگس را از اتاق خارج کند.موفق نمی شود و مگس در دام عنکبوت می افتد.
صبح دوشنبه:
حنا میبیند یک زنبور هم توی دام گرفتار شده.هنوز راجع به دام،مگس و زنبور به پدر و مادرش چیزی نگفته است.همه ی فکرش متوجه دام میشود.
صبح سه شنبه:
حنا عنکبوت را میبیند که دارد دامش را بزرگتر میکند،با صدای بلند میگوید:((هی،آقای عنکبوت،من اجازه نمی دم که تمام فضای اتاقمو با دامتون پر کنین))
عنکبوت جواب می دهد:((من با شما کاری ندارم خانم حنا،ما باید حشرات موذی را شکار کنیم.
حنا جواب نمی دهد و به فکر فرو می رود.
صبح چهارشنبه:
حنا پروانه زیبایی را میبیند که توی دام عنکبوت گرفتار شده،حنا با خودش میگوید:((پروانه که حشره موذی نیست))
صبح پنجشنبه:
عنکبوت مشغول خوردن،مگس،زنبور و پروانه است.حنا با عصبانیت میگوید:
-آقای عنکبوت شما همین الان باید پروانه رو آزاد کنید.
عنکبوت با خنده جواب داد:
-من که نمی خواستم پروانه گرفتار بشه،خودش به دام من افتاد.
پروانه از درون دام به عنکبوت میگوید:
-من میخواستم با بالهایم دامتو خراب کنم.اما تار شما به بالم چسبید و گرفتار شدم.
حنا به پروانه میگوید:
-تو نباید تنها این کارو میکردی.الان من همه شما رو نجات میدم.
حنا میرود با پدر و مادرش که که جاروی بلندی در دست دارند بر میگردد.از عنکبوت خبری نیست.اما زنبور و مگس و پروانه در دام اسیرند.
تارهای عنکبوت با جارو گرفته میشود.مگس و زنبور خشک شده بودند.اما پروانه بالهایش تکان میخورد.حنا به طرف پروانه میرود.او را در کف دستش میگذارد،به طرف پنجره میرود و رهایش میکند.
صبح جمعه:
حنا از خواب بیدار میشود.اتاقش تمیز است.از عنکبوت و تارش خبری نیست.اما از ورای نور خورشید پروانه را مبیبند که پشت پنجره اتاقش نشسته است.
حنا لبخندی زد و گفت:
-صبح بخیر پروانه قشنگ.
روزگارتان شیرین،شادیتان افزون
سیامک
طبق روال هميشه آنسه عزيزمان،يار و ياور هميشگي،ضيافت زيبايي در سايت زيباي حرف به مناسبت ميلاد بهاره گوگوش ترتيب داده اند.من نيز به سهم خودم مقاله اي را در اين سايت پيشكش گوگوش كرده ام:

تنها اسطوره در تاريخ موسيقي ايران،كه با شنيدن نامش بي اختيار زيباترين واژه ها را در وصف او ميگوييم،اكنون در گذر از كوچه پرپيچ و خم زندگي بار ديگر حضور سبز خود را در جشن تولد بهاره اش اعلام داشته تا به همگان ثابت كند،اين اسطوره كه نام زيبايش گوگوش هميشه جاودانه است تا به ابد جاودان خواهد ماند.
عاشقان همراه و يكدل،اينچنين صميمانه ترين شادباش خود را پيشكش شاه ماهي هنر ايران مي كنند و يكصدا فرياد خواهند زد:گوگوش هميشه عاشق تولدت مبارك،دوستت داريم.
سيامك-رشت-گروه گوگوش آرت
دوستان عزيز كه تمايل دارند مقالات و آرت ورك هاي دوستان عاشق گروه گوگوش آرت را دز سايت حرف مشاهده كنند،مي توانند به اين سايت زيبا مراجعه كنند.
با سپاس بي كران از همه عاشقان گروه گوگوش آرت و به خصوص آنسه مهربان.
روزگارتان شيرين،شاديتان افزون
سيامك
معلم سرچشمه نور حقيقت است،معلم اقيانوسي از عشق و محبت است،معلم يادآور بهشت مهرباني هاست،معلم آغاز و پايان آرزوهاست.
آنسه عزيزم:
دلت شاد و لبت خندان بماند
برايت عمر جاويدان بماند
هر آن خواهي برايت آن بماند
به پايت ثروتي افزون بريزد
كه چشم دشمنت حيران بماند
تنت سالم،سرايت سبز باشد
برايت زندگي آسان بماند
صميمانه ترين تبريكات خودم را نثار شما ميكنم.روز معلم بر شما مبارك.
آنسه عزيز سبد سبد گل ياس پيشكش تو با تمام احساس
در اينجا جاي دارد از زحمات و همراهي تمامي دوستان گل و مهربان و باشخصيت گروه گوگوش آرت قدرداني كنم.اين دسته گل زيبا و كوچك را با يك دنيا عشق و محبت تقديم به تمام دوستانم ميكنم:
آنسه عزيز![]()
شهرزاد عزيز![]()
رودي عزيز
(اميدوارم اسم شما را صحيح نوشته باشم)
رزا عزيز
(سپاس بيكران بابت زحمات بي پايان،روز معلم به شما مبارك)
فرشته عزيز
(استاد،اين روز را به شما هم تبريك عرض ميكنم)
آرميتا عزيز![]()
عماد عزيز![]()
نويد عزيز![]()
مهرداد غفاري عزيز![]()
فرامرز ناييني عزيز![]()
شيما عزيز![]()
مرضيه عزيز![]()
شكوفه عزيز![]()
مهسا عزيز![]()
الناز عزيز![]()
فيروزه عزيز![]()
سارا عزيز![]()
ساره عزيز![]()
هجرت عزيز![]()
و بايك سبد از زيباترين گلهاي خدادادي تقديم به روح پاك دوست عزيز از دست رفته ما كسرا مهرابي![]()
همه شما عزيزان و خوانندگان داستانهاي وبلاگم را عاشقانه دوست دارم و هر كجاي اين كره خاكي باشم لحظه اي از يادتان غافل نخواهم بود.
سيامك
گروه اينترنتي گوگوش آرت
رشت-ارديبهشت سال ۱۳۸۷
روزگارتان شيرين،شاديتان افزون
|
|