|
کوچه انتظار
|
||
مرد جوان بي هدف در كوچه پس كوچه هاي شهر قدم مي زد و غرق در افكارش بود.اصلا توجهي به اطرافش نداشت.سرش پايين بود و دستهاي سردش در جيب پالتواش.
تحت هيچ شرايطي نمي توانست از فكر مرگ پسر هشت ساله اش بيرون بيايد.با اينكه دو سال از تصادف وحشتناك پسرش مي گذشت،نه تنها نمي توانست لحظه اي از فكر آن حادثه خارج شود بلكه شديدا خود را مقصر مي دانست.
حادثه شوم در يك بعدازظهر آفتابي در پاركي حوالي منزلشان اتفاق افتاد.هر چه قدر پدر به كوين اصرار مي كرد كه به خانه برگردند،اما كوين امتناع مي كرد،سرانجام پدر با عصبانيت به كوين گفت:(من دارم مي رم خونه،ديگه حوصله نشستن و نگاه كردن ندارم)
اخم كرد و بي اعتنا از كنار كوين گذشت و تا وسط بلوار پيش رفت.همان موقع كوين با صداي بچه گانه اش پدر را صدا زد،همين كه پدر برگشت كوين را وسط خيابان ديد،تا خواست فرياد بزند كه كوين برگرد ناگهان ماشين باسرعت آمد و كوين را پرت كرد.
او همسرش را نيز هنگام زايمان پسر دومشان،سيمون،از دست داده بود و حالا با سيمون كه تازه وارد كلاس اول شده بود زندگي مي كرد.همين اتفاقات دردناك بود كه او را حسابي سر خورده مي كرد و هميشه اعتقاد داشت زندگي چهره كريه اش را به او نشان داده.اما تنها عشق به سيمون بود كه او را سرپا نگه مي داشت.
از كوچه هاي خلوت گذشت و جلوي مدرسه پسرش ايستاد تا تعطيل شود و با او به خانه برگردد.
مثل هميشه سيمون با فرياد بابا بابا خودش را به آغوش پدر انداخت،او را بوسيد و دستهاي كوچكش را در دستان قوي پدرش گذاشت.در راه به پدر گفت:بابا،ميشه بريم پارك؟
پدر لحظه اي سكوت كرد و گفت:بريم پسرم.
سيمون مشغول تاب بازي شد و پدر با حواس جمع او را نگاه مي كرد.يك ساعت گذشت،سيمون همچنان با تاب و سرسره سرگرم بود.پدر برخاست و به سيمون گفت:بريم خونه؟سيمون گفت:فقط پنج دقيقه.
پدر لبخندي زد و گفت:باشه عزيزم
دقيقه ها گذشت و پدر گفت:الان بريم؟
سيمون گفت:پنج دقيقه ديگه
پدر با همان لبخندش گفت:باشه.
زن مسني كه روي نيمكت كناري نشسته بود رو به مرد جوان كرد و گفت:شما بسيار پدر باحوصله اي هستيد.من به عمرم چنين پدر صبوري نديدم.
آنگاه مرد جوان شروع به تعريف كردن داستان غم انگيز پسر اولش نمود.سپس گفت:حالا،سيمون با پنج دقيقه،پنج دقيقه گفتن خيال مي كنه خيلي بيشتر مي تونه از تفريحش لذت ببره،اما من پنج دقيقه بدست ميارم تا بتونم تماشاش كنمن و با هر خنده شادش از ته دل شاد بشم.
روزگارتان شيرين،شاديتان افزون
سيامك
-چه احساسي؟غزل،باز زدي به جاده خاكي،مثلا چه طوري شده؟
-نه كتي.جدي ميگم.مشكوك شده،شبا هم كه دير مياد خونه،حتي توي رابطه زناشويي هم سرد شده
-لابد فكر ميكني حتما پاي يه زن ديگه وسطه،همون احساس كليشه اي هميشگي
-دقيقا احساس زنونه هيچ وقت دروغ نمي گه
-ول كن غزل.دنيا رو بگردي مثل ایمان پيدا نميكني
طبق روال عادي هر شب،ایمان راس ساعت ۱۱.۳۰ خسته و عصبي به منزل بازگشت.مثل هميشه غزل سر ميز شام آنقدر انتظار همسر را مي كشيد كه همانجا خوابش ميبرد.ایمان كنار ميز رفت و آرام موهاي غزل را نوازش كرد.
غزل هراسان از خواب پريد و گفت:
-اومدي،الان ميرم برات شام ميارم
-نه،فقط آب ميخوام.صندلي را كشيد و روبروي غزل نشست.ليوان را پر كرد و به محض بالا آوردن ليوان،نگاهش به چشمان اشك آلود همسرش افتاد.ليوان را بر روي ميز گذاشت و گفت:
-چيه غزل؟چي شده؟مشكلي پيش اومده؟
-همين،اين شده حرف هر شب تو،چيه غزل،مشكلي داري؟منم طبق معمول بايد بگم نه و تو هم بري بخوابي.من اين وسط هيچم هيچ
ایمان كه اصلا حوصله جر و بحث نداشت،دو دستش را محكم بر ميز كوبيد و از آشپزخانه بيرون رفت.مدتي روي كاناپه نشست و همانجا از فرط خستگي بيهوش شد.
چندين شب ديگر هم به همين منوال گذشت و غزل تلاش ميكرد با اين وضع خو بگيرد،پس تصميم گرفت با بي مهري هرچه تمام تر با همسرش برخورد كند.شبها براي خودش شام آماده ميكرد و قبل از آمدن ایمان به بستر مي رفت.
صبحها براي درست كردن صبحانه از بستر بلند نمي شد با اينكه بيدار بود،تظاهر به خواب ميكرد.ديگر براي ایمان غريبه اي بيش نبود و ایمان فقط با تاسف به اين وضع مي نگريست و حرفي نمي زد.با وجود تلاش بي وقفه غزل براي لج بازي و تلافي بي مهري همسر،انگار هنوز ته قلبش ذره اي عشق به ایمان وجود داشت و همين او را وادار ميكرد تا به زندگي ادامه دهد شايد سر از معماي ایمان در آورد.
يك روز مشغول مرتب كردن كت ایمان بود كه متوجه يك فاكتور خريد در داخل جيبش شد.اين فاكتور مربوط به طلا فروشي بود.شك غزل برايش به يقين تبديل شد.((ياد روزي افتاد كه با ایمان از جلوي طلافروشي رد مي شدند.ايستاد و به او گفت چند مدت است كه اين سرويس طلا چشمش را گرفته.اما ایمان گفت پول خريد آن را نداريم.بايد به فكر آينده بود))
آن شب در منزل آنها جنجال بزرگي به پا شد.غزل پشت سر هم فرياد ميكشيد و ایمان را خيانتكار ميخواند.اما او حرفي نميزد و همين سكوت او،غزل را تبديل به يك رواني مي كرد.اين موضوع به خانواده دو طرف كشيده شد و سرانجام غزل تصميم به جدايي گرفت.
صبح روز جمعه،غزل خواست براي هميشه ایمان را ترك كند،وقتي كشوي لباسش را باز كرد متوجه يك بسته و يك پاكت نامه شد.بي درنگ پاكت را باز كرد و شروع به خواندن كرد:
همسر عزيز تر از جانم:
امروز جمعه است.۲۴ اسفند.سالروز ميلاد پر بركت تو.غزل مهربانم،در تمام اين مدت نظاره گر اعمال تو بوده ام و كاملا از احساست با خبر.يادت مي آيد آن روز جلوي طلا فروشي از من چه تقاضايي كردي و من چه جوابي دادم؟آن شب من برق حسرت را در چشمانت خواندم.قلبم از جا كنده شد.با خودم گفتم هرجور شده بايد اين طلا را براي غزلم بخرم كه اگر نتوانم آن روز،روز مرگ من است.شبها اضافه كار مي ماندم.با اينكه از نظر حقوق در مضيقه نبوديم و اين باعث تعجب همكارانم بود اما نمي توانستم حقيقت را بگويم.با پس اندازي كه داشتم بلاخره توانستم آرزوي شريك زندگي ام را برآورده كنم.طلا را خريدم ولي خواستم روز ميلادت،يك جشن باشكوه برگذار كنم و به تو تقديمش كنم.ببخش كه اين طور نصيبت شد.غزلم منو ببخش كه نتوانستم در اين مدت تو را در آغوش بگيرم و عاشقانه ببوسمت.بي صبرانه منتظر بازگت تو به خانه پرمهرم هستم.
دوستت دارم
ایمان
غزل فقط اشك ميريخت و از رفتار عجولانه اش پشيمان بود.به كاناپه اي كه ایمان روي آن به خواب رفته بود نزديك شد،چرا كه او را به اتاقشان راه نداده بود.خم شد و ایمان را بوسيد.او با وجود خستگي از دعواي ديشب لبخندي زد انگار كه تمام مزدش را گرفته بود.حالا ديگر آغوش ایمان گرم بود و سرشار از عشق.

روزگارتان شيرين،شاديتان افزون
سيامك
((تا كي مي خواي غمزده و ملول يه گوشه كز كني و گذر ايام رو تماشا كني.خب پسر خوب،پا شو،دوباره يه حركتي بكن،تكوني به خودت بده،قرار نيست همون اتفاقات قديم بيفته،برو،نترس))
اين حرفها را بارها خودش به خودش مي گفت،اما ديگر از شنيدن حرفهاي خودش هم كلافه شده بود.دلش ميخواست تا جايي كه توان دارد فرياد بزند و هرچي خاك و خشت و آجر است بر سر خود آوار كند.مگر مي شد كه او به هر چيز دست بزند و هر كاري را شروع كند،هر حرفي بزند جريان زندگي او را در جهت عكس قرار دهد.
پسر آشفته حال،اين را در دل گفت و هاي هاي شروع به گريستن كرد.قلبش مي سوخت.انگار مشت سردي قلبش را مي فشرد اما با اين حال مي سوخت.خودش خوب مي دانست كه بد جور قافيه را باخته اما سعي ميكرد به روي خودش نياورد.
ولي افسوس.اين گذشته سياه،بختكي بود كه عجيب سايه اش را بر زندگي پسر پهن كرده بود و خيال كنار رفتن هم نداشت.
او فكر ميكرد اگر بنشيند و مدام فكر كند شايد روزي از دست اين گذشته سراسر نكبت فرار كند اما اين موضوع هيچ گاه به ذهنش خطور نكرد كه قانون زندگي چيز ديگري مي گويد.

بعد از مدتي طولاني فكر كردن،به منشا مشكلاتش پي برد.همان طور كه زانوانش را در آغوش داشت،سر خود را بلند كرد و به ديوار تكيه داد و گفت:((ريشه تمام بدبختي هام،حرفامه،من زبون خوبي نداشتم،من دل خيلي ها رو به درد آوردم،من....))
گريه امانش را بريد.بله،همين حرفاي تند و تيز بود كه گذشته سياهي را برايش درست كرده بود و اكنون نيز آينده اي خوبي براي خود نمي ديد.مدام خدا را صدا مي زد و پيوسته از او كمك مي خواست.
ناگهان جمله زيبايي از عيس مسيح در ذهنش نقش بست:((از روي سخنان توست كه عادل شمرده خواهي شد و از روي سخنانت بر تو حكم خواهد شد))
ابتدا نور ضعيفي بود در تاريكي محض او.كم كم اين نور قدرت يافت و بر اتاق سرد و بي روح پسر پهن شد.اكنون همه جاي اتاق روشن بود.به وضوح نور خدا را احساس مي كرد،ديگر اثري از بختك سياه نبود.
برخاست و با صدايي بلند فرياد كرد:گذشته را به دور مي اندازم و در حالي شگفت انگيز به سر ميبرم
وقتي رفتار تغيير يافته پسر همه را متعجب ميكرد،با لبخندي كه هيچ گاه بر روي لبانش نقش نبسته بود به همگان ميگفت:ذهن من الهي ست،توي ذهن من هيچ چيز فرصت گمشدن نداره،اگه دري بسته شه حتما در ديگه اي به روي من باز ميشه.
روزگارتان شيرين،شاديتان افزون
سيامك
هر روز صبح،به محض اينكه از خواب بر مي خاستم بلافاصله مي گفتم:((خدايا،ديروز گذشت و من نتوانستم وظايفم را به درستي انجام دهم.دوست دارم آن طوري باشم كه تو مي خواهي.دوست دارم بنده پر مهري باشم كه به تمام همنوعانش كمك ميكند و در نهايت پاداشم را از تو بگيرم.))
آنقدر در كارهاي روزمره غرق مي شدم كه اصلا حواسم به بچه چهار ساله ام نبود.يك پا در خانه و يك پا بيرون از خانه.به فكر همه بودم،منتظر بودم تا،كسي از من كمك بخواهد و من بلافاصله به سويش بشتابم.اما غافل از فرزند نو پاي خودم بودم كه هر بار با زبان شيرينش به من ميگفت:مامان،بيا بازي كنيم.ميگفتم پسرم من كارهاي مهم تر دارم.
روزها از پي هم ميگذشت و من هر روز صبح به درگاه خدا دعا ميكردم كه امروز بنده مفيدي باشم.يك روز صبح پسرم با شوق و ذوق و هيجان تمام وارد اتاق شد و گفت:امروز با من بازي كن.
لحنش آنچنان آمرانه و در عين حال كودكانه بود كه نتوانستم پاسخ منفي دهم.به اتاقش رفتم وبا هم شروع به بازي كرديم.
آن روز با هر خنده كودكم احساس سبكي مي كردم انگار كه يكي يكي بارها از روي دوشم برداشته مي شد.
تا اينكه شب موقع خوابيدن،پسرم را ديدم كه در اتاقش زانو زده و دست هاي كوچكش را به آسمان بلند كرده و آرام ميگويد:((خدايا،بابت بازي امروز با مامانم از تو ممنونم.بلاخره به آرزوم رسيدم.))
آنشب تازه پي بردم كه خداوند وظيفه خطيري بر دوش من نهاده و آن وظيفه مادريست.اگر بتوانم اين وظيفه را به نحو احسن انجام دهم آن زمان است كه خداوند از من راضي خواهد بود.
روزگارتان شيرين،شاديتان افزون
سيامك
نمیدونم کجای این کره خاکی هستم.چند شبه که اصلا احساس خوبی ندارم.همش حس میکنم بدجوری بازی خوردم و فقط به خاطر عشق یه انسان محبوب این طور بازیچه شدم.
حس من بهم میگه:سیامک،سرت كلاه رفته.دو ساله تمام با يه مترسك رنگ و روغن شده زندگي كردي و حالا گندش در اومده،حسابي از غافله عقب موندي.
چطوري بايد ابراز احساسات كنم؟اصلا چطوري ميشه اين كار رو كرد؟اينقدر با اعصاب و روان من بازي شده كه خيلي راحت بازي عشق رو فراموش كردم.درست مثل بچه اي كه سر امتحان يهو همچي يادش ميره.
اميدوارم تمام مسايل يه سوء تفاهم جزيي باشه،اونم نه از طرف من،از طرف اون كسي كه خودشو توي دنياي مجازي مخفي كرده.
خدايا كمكم كن همه چيزو بفهمم.كمك كن از شر اين فكراي بد خلاص شم.دو هقته مونده به عيد،اما من هنوز زير خروارها فكر پوسيده و كرم خورده خوابيدم.خدايا،فقط ميخوام كه روزي اين پرده هاي دروغين كنار بره ومن اون موقع قادر به درك مفهوم مسايل پشت پرده باشم.
روزگارتان شیرین،شاديتان افزون
سيامك
|
|