تبليغاتX
کوچه انتظار
 
کوچه انتظار
 
 
 

به نام خداوند رحمتگر مهر گستر

(علی علیه اسلام است مظهر عجایب،می یابی او را یار و یاور خودت در همه گرفتاریها،مرا به سوی خداوند حاجتی است و به اوست تکیه گاه و اعتمادم)

سرورم،بی هیچ شک تو اقیانوسی بی کران هستی و من قطره ای ناچیز.قلم به دست گرفتن و در وصفت نوشتن کاری ست بس گستاخانه،چرا که هیچ بشری نمی تواند ذره ای از این اقیانوس بی کران را درک کند.به راستی که چه نیکو در وصفت سروده اند:

نه خدا توانمش خواند،نه بشر توانمش گفت

                                                                متحیرم چه نامم شه ملک لا فتی را

سرورم،از همان زمانی که پرده کعبه کنار رفت و مادر بزرگوارت تو را در آن وادی مقدس به دنیا آورد،جهان انگشت به دهان ماند که این چگونه فرزندی خواهد بود،به راستی که چه نیکو تو را نام نهادند:

علی مولود کعبه

سرورم،رشادت های عجیبت،فداکاری ها و از جان گذشتن های فراوانت،مهربانی و عطوفت پدرانه ات را هر کس که بداند و بفهمد و اگر قادر به درک این همه خصایل نیکت باشد،اشک در چشمانش حلقه می زند.خداوند منان چه نیکو در وصفت گفته:

انما ولیکم الله و رسوله  و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یوتون الزکوة و هم راکعون

سرورم،بارها و بارها در خودم فرو رفتم و از تکرار ملال آور زندگی نالیده ام،تو را از اعماق وجودم صدا زدم و از تو مدد خواستم و تو چه بی ریا به کمکم شتافتی و پیکر ضعیف و رنجورم را در آغوش گرم و پرمهرت گرفتی.من فارغ از درد و رنج ظالمانه دنیا برایت زمزمه کردم:

من علی علی گویم

با صوت جلیل گویم

ای شاه ولایت

جانم به فدایت

سرورم،می دانی که نهایت آرزویم دیدار توست،می دانی که چه بی صبرانه در پی ات هستم،می دانی که چه آرزوهایی در دل کوچکم دارم................

چه زنم،چو نای هر دم ز نوای شوق او دم

                                                          که لسان غیب خوش تر بنوازد این نوا را

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

                                                         به پیام آشنایی بنوازد آشنا را

ای علی،من در این کوچه انتظار،منتظر قدوم پر برکتت هستم.از تو می خواهم مرا در این شب عزیز از مهرت بی نصیب نکنی.

امروز روز میلاد توست،۱۳ رجب و من،سیامک،بنده حقیر پروردگار ساده و خالصانه از این کوچه فریاد شوق سر میدهم:

سرورم،تولدت مبارک،دوستت دارم.

سیامک

 |+| نوشته شده در  87/04/26ساعت 0:14  توسط سیامک   | 
اولین شماره هفته نامه  اپیزود به سردبیری سرکار خانم آنسه امیری بر روی اینترنت منتشر شد.این مجله یک هفته نامه فرهنگی،هنری و اجتماعی است که هر شنبه منتشر میشود.

سر دبیر:آنسه امیری

گروه نویسندگان:آنسه امیری،فرید ستوده،دکتر رها ماندگار،رزا صاد،محمود بی تا،سیامک شالچی،کامیار فرمندیان

دوستان عزیز برای خواندن اولین شماره این مجله به آدرس زیر مراجعه نمایید.

www.episodemagazine.com

 

روزگارتان شیرین،شادیتان افزون

سیامک

 |+| نوشته شده در  87/04/15ساعت 14:10  توسط سیامک   | 
از خواب بیدار میشود.هوا گرگ و میش است.با چشمان نیمه باز به ساعت نگاه می کند.همه چیز بهم ریخته است.تا ساعت هفت و نیم دو ساعت مانده است.

دو مرتبه دراز می کشد.تمام استخوانهای بدنش تیر می کشد.سعی میکند بخوابد اما آرامش ندارد.به هر پهلویی که می خوابد درد امانش نمی دهد.همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد.مثل صاعقه مثل باد.شادیهای کوچک زندگیش،دخترش،پسرش،همسرش تمام زندگیش از جلوی چشمش رژه می روند.

فقر و نکبت و بیماری.کار طاقت فرسا و زندگی بخو ر و نمیر.گریه و التماس.بگیر وببند و شکنجه و یک زندگی با خاطره های تلخ و عذاب آور.هواپیماهای مافوق سرعت و صوت.بمب افکن ها و موشک های دور برد و صدای مهیب ویرانی و فروریختن و شکستن غرور و آنچه که نامش زندگی ست.

وقتی

       خورشید غروب می کند

آسمان من

        بی ستاره است

گفتم:

        شب را چگونه سر کنیم

        که ماه

                مهمان

                        سفره بی نان ما باشد

گفت:

          ماه را پای گریز نیست

           وقتیکه

            ستاره ها را به مسلخ می برند.

روزگارتان شیرین،شادیتان افزون

سیامک

 |+| نوشته شده در  87/04/08ساعت 14:7  توسط سیامک   | 

صبح شنبه:

حنا از خواب بیدار می شود.گوشه ی اتاق،نزدیک سقف،عنکبوتی را میبیند که دارد تار می تند.حنا بی اعتنا به تار عنکبوت به کارهای روزانه اش می پردازد.

صبح یکشنبه:

حنا توی اتاق وزوز مگس را میشنود.مگس توی اناق از یک طرف به طرف دیگر میرود و گاهی روی شیشه پنجره می نشیند.حنا تلاش میکند مگس را از اتاق خارج کند.موفق نمی شود و مگس در دام عنکبوت می افتد.

صبح دوشنبه:

حنا میبیند یک زنبور هم توی دام گرفتار شده.هنوز راجع به دام،مگس و زنبور به پدر و مادرش چیزی نگفته است.همه ی فکرش متوجه دام میشود.

صبح سه شنبه:

حنا عنکبوت را میبیند که دارد دامش را بزرگتر میکند،با صدای بلند میگوید:((هی،آقای عنکبوت،من اجازه نمی دم که تمام فضای اتاقمو با دامتون پر کنین))

عنکبوت جواب می دهد:((من با شما کاری ندارم خانم حنا،ما باید حشرات موذی را شکار کنیم.

حنا جواب نمی دهد و به فکر فرو می رود.

صبح چهارشنبه:

حنا پروانه زیبایی را میبیند که توی دام عنکبوت گرفتار شده،حنا با خودش میگوید:((پروانه که حشره موذی نیست))

صبح پنجشنبه:

عنکبوت مشغول خوردن،مگس،زنبور و پروانه است.حنا با عصبانیت میگوید:

-آقای عنکبوت شما همین الان باید پروانه رو آزاد کنید.

عنکبوت با خنده جواب داد:

-من که نمی خواستم پروانه گرفتار بشه،خودش به دام من افتاد.

پروانه از درون دام به عنکبوت میگوید:

-من میخواستم با بالهایم دامتو خراب کنم.اما تار شما به بالم چسبید و گرفتار شدم.

حنا به پروانه میگوید:

-تو نباید تنها این کارو میکردی.الان من همه شما رو نجات میدم.

حنا میرود با پدر و مادرش که که جاروی بلندی در دست دارند بر میگردد.از عنکبوت خبری نیست.اما زنبور و مگس و پروانه در دام اسیرند.

تارهای عنکبوت با جارو گرفته میشود.مگس و زنبور خشک شده بودند.اما پروانه بالهایش تکان میخورد.حنا به طرف پروانه میرود.او را در کف دستش میگذارد،به طرف پنجره میرود و رهایش میکند.

صبح جمعه:

حنا از خواب بیدار میشود.اتاقش تمیز است.از عنکبوت و تارش خبری نیست.اما از ورای نور خورشید پروانه را مبیبند که پشت پنجره اتاقش نشسته است.

حنا لبخندی زد و گفت:

-صبح بخیر پروانه قشنگ.

 

روزگارتان شیرین،شادیتان افزون

سیامک

 |+| نوشته شده در  87/04/04ساعت 10:5  توسط سیامک   | 
 
  بالا